منوچهر خان حكيم
28
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
مىگذاشت ، برق دردم « 1 » قدم او مىگذاشت . چنين مىرفتند ، همينكه ده قدم مانده بود كه برسند ، چون ميدان را آب پاشيده بودند هردو پاى آتشافروز از پيش بدر رفته ، به زمين نقش بست . برق از او گذاره شد و تير را به دست اسكندر داد . اما آتشافروز افتاد ، كلاه خود را از سر برداشته به جهت اسكندر انداخت كه به زانوى اسكندر خورد ، كه هنوز تير به دست برق بود و هواداران برق از جا درآمدند كه برق فاضل « 2 » است و هواداران آتشافروز از جا درآمدند كه : آتشافروز ، فاضل برآمده است . پس قرار بر آن دادند كه ارسطو تميز كند و حكيم زمان گفت : حساب در زور برابرند ، كه در آن اثنا ليث رسيده در برابر اسكندر سر فرود آورد گفت : شهريارا ! الحال وقت مناقشهء من و نسيم است . او مىگويد كه در عالم عيّارى بىقرينهام ، اگر مرد است ، امشب سالاران خود را نگاه دارد كه امشب آمده يكى را دزديده ، بدر خواهم برد . اسكندر گفت : اى نسيم ! تو چه مىگويى ؟ نسيم گفت : شهريارا ! هرچه ارادهء او باشد بكند ، چه كمتر از او نيستم . پس ليث اين بگفت و بدر رفت . [ عيّاريهاى ليث و نسيم ] امّا چون شب به سر دست درآمد ، نسيم در پيش اسكندرآمد و گفت : شهريارا ! بفرما كه امشب سالاران هيچ كدام از بارگاه بيرون نروند . پس اسكندر سالاران را طلبيده گفت : اى دلاوران ! امشب را به خاطر نسيم هيچ كدام به بارگاه خود نرويد و در بارگاه جمشيدى همان نوع بزم آماده كنيد و خواب نكنيد كه مبادا ليث حرامزاده گرو از نسيم ببرد . امّا چون شب شد ، لگنهاى زرّين و سيمين را به مجلس درآوردند و شمعهاى كافورى روشن كردند و هركدام به طبيعت بزمى آراستند . بدان سان چو بزم مىآراستند * مى و مطرب خوشنوا خواستند چو از دست مطرب به آهنگ چنگ * به رقص اندرآمد مى لالهرنگ صداهاى هر لؤلؤى ارغوان [ ؟ ] * ربوده ز دل صبر و آرامشان
--> ( 1 ) . « دم » در اينجا به معنى دهنه و لبه است مانند « دم شمشير » . ( 2 ) . فاضل : برتر .